مغزم تو تعریف چیزی به اسم پاکی در مونده!
پاکی یعنی چی؟ این وسط ناپاکی اول تعریف میشه یا پاکی؟
.
.
.



سالگرد...

اسمش بهاره بود ولي انگار تو اين يه سالي كه از زندگيش ميگذشت هيچ بهاري رو نديده بود

اولش فكر كردم تو آتش سوزي اينجوري شده. پوست همه ي بدنش خشكه (مامانش ميگه پوستش مثله پلاستيكه) بعضي جاها پوستش سياهه، سرش زياد مو نداره، يه چشمشم كه ...

مامانش ميگه عفونت پوست مادرزادي داره همه ي پوستش خارش داره

عفونت به يه چشمش زد كور شد. چشمش پيوند رو قبول نكرده

اون يه چشمش هم همينجوري ميشه اگه عفونتش درمان نشه

نگاش ميكنم

كنار صورتشو از بس خارونده زخم شده

صداش كه زدم با همون يه چشمش يه نگاهي بهم انداخت كه غمم شد، بغضم شد


.ميرم كنارش دستشو كه ميگيرم  ، دستش نرم نيست ، لطيف نيست

مامانش ميگه وقتي حامله بودم گفتن بايد سقط بشه باباش نذاشت

شب ميشه

تو اون اتاق فقط من و بهاره بيداريم

انگار مامانش به بي قراريهاي دخترش عادت كرده و راحت و عميق خوابيده

بهاره آروم نميگيره خودشو به نرده هاي تخت ميزنه، مثه يه پرنده ي تو قفس ميمونه كه خودشو به در و ديوار قفس ميكوبونه

گريه نميكنه كه مامانش بيدار بشه

نگاش كه ميكنم ميخوام برم بيرون و با تمام وجودم گريه كنم

بهاره فردا مرخص ميشه ديگه كاري نميشه واسش كرد ميره به خونه ي خودش تو يكي از روستاهاي كردستان

نميدونم چرا

ولي آرزو ميكنم بهاره بميره. دوست دارم زودتر راحت بشه

اين همه درد و رنج واسه يه بچه ي يه ساله خيليه كاش زودتر راحت بشه...

.

.

.

پ.ن: اينو يه سال پيش نوشته بودم! خيلي خيلي نسبت به اون چيزي كه ديدم بد گفتم ولي يه چيزايي رو بايد گفت كه فراموش نشن...




  با هم ولي بدون هم!
.
.
.
.






      اعتياد بلاي خانمان ما نيز سوز ..............


    .
    .
    .



خيلي تولانيه!
.
.
.

ادامه نوشته





دير آمدي اي عشق

                    دل يه ساعته خوابيده

.
.
.



دختر بودن خوبه

ايراني بودن خوبه!

ولي دختر ايراني بودن وحشتناك مزخرفه!

.
.
.
پ.ن: با خودم بودم به كسي بر نخوره!
.
.
.



بعضي وقتا كه ياد خوشي هاي خاكستر شده و آرزوهاي دفن شده ام ميوفتم..........
.
.
.




به همه چيز گند زدم!


خودمم گنديدم!


.

.

.




چه انگليس چه ايران چه ....  ، همه جا مثل همه!

قدرت
طلبي
بي عدالتي
سهام عدالت
سهم ما از عدالت


اعتراض
بنگ
.
.
.
پ.ن: رو بروت نسشته ام سخت تر از هميشه

و شرمگين از اينكه  تو را حس نميكنم!

.
پ.ن: دلهره دارم!



صداي بازي بچه ها تو كوچه يادم ميندازه كه چقدر به كودكيم مقروضم!
.

.
.

عوضي شدن

......
......
...........
.................................................................................................................!

ادامه نوشته



ميگن آب روشنايي مياره ولي آب سياه كوري مياره!
.
.
.

_ _ _ _ _ _ _- - - - - - - - - ---------------------------------



قرار بود اسمشو بذارن نازگل. ولي آخراش اسمش شد فاطمه!
هروقت صداش ميزنم فاطمه، ياد پرويز پرستويي توي آژانس شيشه اي تو ذهنم زنده ميشه!
اسمش هرچي ميخواد باشه ، من بش ميگم مارمولك عمه! بماند اين آخريا شبيه غورباقه بود! يه ماهه نديدمش نميدونم شبيه چي شده!
ميگن شبيه منه! بغلم كه بود همه فك ميكردن بچه ي خودمه! تو بغلم كه ميومد آروم ميشد.
مثه خودم همش غر ميزنه!
با اين وضعيتي كه داره حقم داره غر بزنه، همش پنج ماهشه!
به كسي نگفتم عمه شدم. نميدونم چرا!
نميخواستم!
سه روزش بود كه خواهرم زنگ زد گفت فاطمه چشماش نميبين!!
چي شد ، نميدونم.چي گذشت هم نميدونم!
كور نبود ، ولي چشماش مشكل داشت و داره. مشكلي كه خوب ميشه ولي نه به زودي ، نه به اين راحتي!
 
غورباقه ي عمه داره هر هفته واسه عمل يا معاينه بيهوش ميشه!
نميدونم مامان و باباشو كه مسبباي اصلي اين مشكلشن رو ميبخشه يا نه!

امروز پر از بغض و اشك بودم. به خاطر مارمولكم. به خاطر بچه هايي كه تو اون بيمارستان ديدم ، به خاطر روزايي كه نياز داشتم پيش كسي خالي بشم و كسي نبود!

پ.ن : به خاطر طلوع ماه يه عالمه تا ممنون!
حالمو بهتر كرد!

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

اتوبوس داره راه ميوفته

سه تا بچه با چشماي نگرانشون منتظرن مامانشون زودتر برگرده!

اتوبوس راه افتاد ولي مامانشون نيومد!

بچه كوچيكه بغض ميكنه و ميزنه زير گريه!

يه لحظه انگار دارم خودمو ميبينم!

ترس درونشو با تمام وجودم حس كردم!

اين روزا مثه يه بچه ام كه تو دنياي افكار خودش گم شده، احساس نا امني ميكنم!

كاش يكي دستمو ميگرفت!


پ.ن: بچه  ها رو از اتوببوس پياده كردم همون موقع مامانشون اومد، بعد نشستم و گريه كردم!

پ.ن: فكر كنم ارادت خاصي به علامت تعجب دارم ! آخر تمام جمله هام علامت تعجبه!

.

.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _



هيچي!

.

.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


 عيد، خنده ، خوشي ، گريه، دلتنگي، بغض، بي دردي ، دردمندي، رفتن،

 آمدن،رفتن براي هميشه ، موندن تا ابد، عيدي، پول، هديه هاي قشنگ،

 بي پولي ،شرمندگي، بغض، حسرت، سفر ، گشت،خنده، لبخند، خوشي،

  سر خوشي،با هم بودن، تنها بودن، منتظر بودن، خريد، خوردن نوشيدن،

  نداشتن، گشتن تو كيسه هاي زباله، اميد داشتن، خشم ، گريه، اعتراض،

  كفر،فراموشي،قهر ، بي عدالتي، حق، ظلم، زور، ناتواني، تهي شدن ،

  خالي بون،پستي، زوال ، نابودي، انسانيت!



 پي نوشت: وقتي مردي رو ميبيني كه داره تو آشغالاي رستوران دنبال غذا

 ميگرده غمت ميشه ولي يه ساعت بعد كه گرسنه اي، اگه با ولع غذا خوردي

 و مثه يه حيوون فقط به فكر سيري خودت بودي، اون وقت يادت باشه كه

 هيچوقت اسم خودتو انسان نذاري!

.

.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _



    هنوزم مثه بچگيام دلواپس تنهايياي مامانمم!

.

.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


بعد از زلزله ي بم يه آخوندي گفت به خاطر اينكه مردم بم گناهكار و زناكار بودند ،

خدا مجازاتشون كرد و اين بلا رو نازل كرد!!

بدم اومد!




پ.ن: نميدونم چرا اين روزا اين حرفش هي مياد تو ذهنم!
.
.
.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

همين جوري واسه خودم
.

.
.
ادامه نوشته

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


پسر بچه از جلوي مغازه تكون نميخوره. مامانش دستش رو  ميكشه. ولي محكم ايستاده.

باباش شرم از نداري رو پشت خشمش قايم ميكنه و كتكش ميزنه

.دستش رو جوري ميكشه كه بدنش رو زمين كشيده ميشه.

مامانش واسه اينكه آرومش كنه ميگه مغازه بعدي برات ميخريمش!

پسر گريه ميكنه. چو ميدونه نميخرن!

.

.

.

پ.ن: آهنگي رو كه گذاشتم خيلي  دوس دارم


ادامه نوشته

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل

بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری

گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند،

بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها،

با جوان‌ها،با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی،

مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد

علاقه‌ات استفراغت بگیرد.

بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از

لذت آن‌ها،برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد،

و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را

ببینید که تنها راه می‌رود ،کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و

با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و

دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است.

                                                           " ميرا (mortelle) ، كريستوفر فرانك"

.

.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

+ استاد! بعد از پس گرفتن خرمشهر ادامه ي جنگ اشتباه  نبود؟

چند نفر ديگه بايد كشته ميشدن؟

اگه شرايط يكم مساعدتر بود اين جام زهر چند سال بعدتر نوشيده ميشد؟


_خانمِ ... ! اگه يكي بياد خونتون دزدي كنه ، هرچي خواست برداره ، هرزگي  و هيزيشو

بكنه،(تا اينو ميگه يه سري ميخندن) بعد تو بش ميگي خوش اومدي و ولش ميكني بره؟


+. . .


يكي از ته كلاس  ميگه: استاد نيست ايران اسم دختره ، همه دوس دارن بش تجاوز كنن!

.

.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




 " عقيده هاي مترقي بي صاحب شده بود. زور و خشونت حركت اصلي بود.

 گاهي ، آنهايي كه ندانسته شنيده بودند مرگ بر شاه خائن ، جاي مرگ

 را زنده باد ميگفتند. كاري با خائن بودن نداشتند. كاري به عقيده نداشتند.

 لات ها،لومپن ها خطرناكترين طبقه ي انتخاب شده براي رويارويي با جريانات

 فكر شده و مترقي هستند. باج خور ها ، ميزان عقايدشان را باج تعيين

 مي كند.

...

   لات و لومپن و باج خور و فاحشه ، در آخرين خانه هاي جدول درونشان

  از روزنامه و كتاب ، اول مي هراسند*. نوبت تخريب و انتقام زماني است

  كه در استخدام قدرت در آيند."

                  

                                                       "جسد هاي شيشه اي ، مسعود كيميايي"


پ.ن: درست شبيه الان خودمونه. با اين تفاوت كه لات ها  لومپن ها وفاحشه ها

 يه جور ديگه لباس ميپوشن

.

.

.

*در آخرین خانه های درونشان از فهم روزنامه و کتاب ، اول می هراسند.

ايراد گير عزيز تو كتابي كه من خوندم همينو نوشته بود من عوضش نكردم . باور كن!

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


موضوع: تعطيلات خود را چگونه گذرانديد؟


حرفهاي نگفته اي كه سرگردان به دنبال شنونده بودند

بغضهايي كه اجازه تنفس نميدادند

و اشكهايي كه به سادگي سرازير ميشدند

درد

تنهايي

درد روز افزون

دلم ميخاست(ميخواست) ميگفتم

واسه كسي كه كلمه به كلمه ي منو بفهمه ولي انقدر نگفتم كه حالا هم نميتونم بگم

تنهايي

درد

درد تنهايي

وتنهايي

و تنهايي

.

.

.

پ.ن: جهل هزاران مرتبه از فقر وحشتناك تره!

بيا اين جهل كوفتي رو از بين ببريم!!

...

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


چشمامو باز ميكنم. دوست دارم تمام اتفاقات 24ساعت گذشته ، همش يه كابوس بوده باشه

ولي نيست!

دلم ميخواد يكي دستمو بگيره و از اين همه هياهو دورم كنه و بذاره تمام نا آرومياي قلبمو

همراه بغضام تو بغلش خالي كنم!

يه احساس بد يهو مثه آوار رو سرم خراب شده، اين بغض لعنتي تموم نميشه،

من ضعيفتر از اونيم كه بتونم اين غصه رو تحمل كنم!

.

.

.


_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


        " مادر مُرد از بس كه جان ندارد!"


                                                                                   فيلم مادرِ «علي حاتمي»



.

.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _



سايه ي رهبري با سايه ي شاهنشاهي چه فرقي داره وقتي هنوز بدبختي و فقر و فساد وجود داره؟

سرماي اين سايه تا مغز استخوان مردم نفوذ كرده!

گرما و آفتابي نيست!


پ.ن: زنگ بصيرت!!!!

چقدر مضحكند اين زنگها!

پ.ن: بالاخره كتاب "سالهاي ابري " از "علي اشرف درويشيان " رو تموم كردم.

چند تا از داستانهاي كوتاهش رو هم قبلا خونده بودم!

نوشته هاش از نظر ادبي قوي نيستند ولي ارزش خوندن دارند!

وقتي داستان رو ميخوندم همش بغض داشتم(البته بعضي جاهاش خنده داشتم)

تا حالا فقر و بيچارگي مردم اينقدر برام ملموس نبود!
.
.
.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


چرندياتي كه ارزش خوندن ندارند
پس نخونشون
.
.
.
ادامه نوشته

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

                                                                   "اخوان ثالث"

.

.

.